تجربه دوم
اونقدر خسته و اوقات تلخ بودم که به مامان گفتم لازم نیست گل بگیریم .
وارد خونه شدیم . میزبان با روی خوش ازمون پذیرایی کرد .
دخترخانم چایی آورد ، در همون نگاه اول نپسندیدمش . همه رفتن که ما دوتایی صحبت کنیم . واسه اینکه طفلی ضایع نشه یه نیم ساعتی حرف زدم بعدشم گفتم وقت اذون نزدیکه بهتره ما زودتر رفع زحمت کنیم .
پایان .
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:9 توسط هالیمایند
|
در سیاهی شب و نور لپ تاپ