اونقدر خسته و اوقات تلخ بودم که به مامان گفتم لازم نیست گل بگیریم .

وارد خونه شدیم . میزبان با روی خوش ازمون پذیرایی کرد .

دخترخانم چایی آورد ، در همون نگاه اول نپسندیدمش . همه رفتن که ما دوتایی صحبت کنیم . واسه اینکه طفلی ضایع نشه یه نیم ساعتی حرف زدم بعدشم گفتم وقت اذون نزدیکه بهتره ما زودتر رفع زحمت کنیم .

پایان .